تبليغاتX
یک جیره و نیم
 آن راست ِ سياه

 

 

سوگند مي خورم كه هر چه شنيديد، راست بود

هر خواب عافيت كه نديديد، راست بود

دندان عقل را كه سرآخر به اشتباه

از فرط درد همجوار، كشيديد راست بود

آن دست كج كه خشتك تان را به ضرب و زور

از تشت غيب آمد و درّيد، راست بود

سوگند مي خورم كه عصاي پلشت پير

وقتي گل بكارت ما چيد، راست بود

آن روز، آب در دل مردم تكان نخورد

هر كذب محض هم كه تراويد راست بود

صدها هزار مشت گره خورده تر ز بخت

پشت سر دلي كه نلرزيد، راست بود

دردا كه بر سياهه يِ تقدير ، عاقبت

رسم الخط تباني و ترديد،  راست بود

آن راست سياه كه خورديد با يقين

ضرب المثل نبود، چشيديد، ماست بود!

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  |
 عاشقانه

ایها المعشوق!

سرورِ سر به راست من!

ای واجد شرایط سنی!

ای ادامه یِ نرم و نازک ات در نسل های آینده چند سانتیمتر،

بلندتر از معمول!

گل های باغ پیرهن ام

فدای مهربانیِ بی پایان ات

ایها المعشوق!

سرورِ سر به راست من!

معنای زند گی ام برای مدت نامعلوم!

ای قرارداد موریانه در دفتر!

توهم توطئه در بستر!

سونامیِ عظیم احساس ات

یدالله فوق ایدیهم

 

ایها المعشوق!

ای فاقد شرایط شرعی!

ای گازکربنیک زندگانی مدنی،

در سرفه های خشک ات مزمن!

ای مرگِ مرگ،

زندگیِ زندگی!

 

دارم زیاده تو را می دارد دوست

عشق ابتلایِ مختار نیست

دیو چو بیرون رود، دوباره درآید

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 

من پیامبر حشراتم

پیامبر تخته سنگ های لهیده

پیامبر خواب چپ و دنده یِ راست

پیامبر تصاویر سخنگو

و لحن های مصور

رسالت ام تزریق شکولات در جان انسان معاصر است

من شهرزاد ناتمام ام

ابر دامن پوش

ماه بی چادر

روح شفاهی بادم

مردی می طلبم وزیدنی

که صورت مکتوب وحی را از اوراق ام زایل کند

و خصوصیات اخلاقی گیاهان را

روی هم بنشاند

او یار و یاور من

پاره یِ تن من خواهد بود

هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته است

و هر که مرا دوست بدارد

شکولات را و چمن را

رودخانه را و آهو را

من پیامبر حشراتم

پیامبر نوزادان نصفه کاره

و عقل های نارس

ای کسانی که ایمان ناورده اید

زمانه از زمانه به تنگ است

یکی می آید

یکی می رود

رگ های زن،

آبستن ولادتِ ماهی

 

من پیامبر حشراتم

پیامبر اتوبان های تنگ مورچگان

پیامبر نیش پشه که قادر است

فرمان خداوند را از رگ های من مکیده

بمیرد برای ابد

من پیامبر چیزهای خوبِ بد-دیده شده ام

روح شفاهی بادم

شهرزاد ناتمام ام

مردی می طلبم وزیدنی

بر ابرهای دامن پوش

بر ماه های بی چادر

من پیامبر به فنا رفتگانم

ای کسانی که ایمان ناورده اید

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 رعایت خود را

 

یک روز قرمز تقویم، که خداوند پیر شد و بهشت دیر شد؛ کپن آتش خانوار اعلام شد، خانوار، رام شد؛ صاحب ما آدم خوبی ست، قضیبِ بی رقیبِ راه راه، قابل تمدید، قابل تکثیر... صاحب ما آدمی خوبی ست... در روز آبی تقویم، صاحب بدِ آدم خوب، کپن آتش خانوار را بلعید(وی به گور پدرش خندید!) صاحبِ بدِ کپنِ آتشِ آدمِ خوب، اعدام شد، کپن آتش خانوار، اعلام شد... یک روز قرمز تقویم؛ کپن خیار،کپن نوار، نوار بهداشتی غزه، نوار آلوده یِ کاست، نوار مغزیِ بالدار... این یک حقیقت ناراست است: که در روز قرمز تقویم، بهشت دیر بود، و خداوند پیر بود، صاحب ما آدم خوبی ست ، قضیبِ بی رقیبِ راه راه، قابل تمدید، قابل تکثیر...

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  |
 

دیوانه،

پیروز است

[دریاچه یِ هامون

همچون پلنگ مست

واپسین قدح ماه را

سرکشیده است]

 

 

فال نگیر

ای صاحب فال

طلسم تو

ترس توست

 

کس را وقوف نیست

که انجام کار چیست

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در جمعه هشتم شهریور 1387  |
 

 

ای صاحب فال

خوش بود گر محک تجربه

آید به میان

 

حباب درخشان پشت پنجره

ماه شب چارده نیست

چراغِ سرِ کوچه است

 

فانتزی،

کسوف کرد

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در چهارشنبه سی ام مرداد 1387  |
 

شرم کن

ای صاحب فال

[...

 

 

           

 

 

 

                                        ...]

دامن دوست

به صد خون دل افتاد به دست

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 

 

ای صاحب فال

آزار،

دِسِرِ سلطه است؛

 گوارای وجود!

 

«بیچاره ما

که پیش تو از خاک

کمتریم»[1]

علائم الدوله

بدهکار اشارت السلطنه بود

غلام، را فلک کردند!

 

«بیتوته یِ کوتاهی ست جهان»[2]

روز و شب

عربده با خلق خدا

نتوان کرد

 



1- سعدی

2- احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 

 

ای صاحب فال!

بی درنگ باش

هیروشیمای غریبی ست

کُرک های معصوم صورت

در امتداد نور قرمز!

 

هیچ می دانی آن لبان لوند

که در یک نمای بسته تکان می خورند

چه چیز می گویند؟

  

: بنای عهد قدیم

استوار خواهم کرد

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 

هشیاری

متاعی گران است

ای صاحب فال

آمدی/ رفتند

بخشیدی/ بردند

دل دادی/ رَستند

غم خوردی/ دیدند

چرخیدی/ چرخیدند

 

تاک، غوره برآورد و

سال کهنه وداع کرد

و جهان

به حرمت اندوه تو

یک لحظه هم نه- ایستاد

حیف باشد دل دانا

که مشوش باشد

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387  |
 برای قمر خانوم

 

از بند رخت و آفتاب و زنجیره یِ حیاتیِ پرندگان اهلی که بگذری می رسی به قمر؛ منظورم البته ماه نیست. اتفاقی صوتی موسوم به قمرالملوک وزیری است که حول و حوش 1284ش. در تهران رخ داد.

 

آتشی در سینه دا... در سینه دا... در سینه دا...

 

یک گوشه نشسته و دارد ژاکت «لامینور» می بافد برای باغچه. خانواده یِ جسته گریخته ای دارد از ماکیان و گربه سانان و دلش مثل یک گولّه کاموای هرزه گرد، شبی یک مرتبه از شکم حامله یِ ماه قل می خورد پایین و منتظر می ماند که پروردگار ، نخ «یکی بود، یکی نبود» اش را بکشد سرِ یک حکایتی.

 

امان از این دل که...به دست شی...رحمی که از پا...

 

یک وقت، روضه خوانی می کرد و نُت به نُت، دانه به دانه، زیر-ابرو بود که از شعر برمی داشت و

می گذاشت؛ چندان که از سر نوحه زیاد بود و آنقدر زیاد که دیگر اصلاً نبود.

 

ریزد زبس... ریزد زبس... ریزد زبس از دیده قط...ره قط...

 

قمر وقتی که می مُرد ، کودک بود زیرا همه یِ سهم اش از بزرگ شدن را بخشیده بود به کودکان یتیم و تنها بود زیرا همه یِ سهم اش از جمع را بخشیده بود به سالن گراند هتل و فروغ در دقایق آخر از زیر جسدش کاغذی را بیرون کشید که روی اش نوشته بود: تنها صداست که می ماند...

 

ای داد از این... فریاد از این .... ای داد از این... فریاد از این... ای داد از این... فریاد از این ...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در شنبه پنجم مرداد 1387  |
 غلطِ بزرگ

 

چه می شد این قامتِ غلطِ را

با مشمای پاره کنم عوض ؟

چه می شد چرنده ای که آداب اش را کرده گم

و مقصد_ به قاعده یِ ارزن_

می کند تباه

بگیرم زیر؟

چه می شد خورشید کارگر هندو را

از توی گاری اش بروم کش ؟

و قالب مکدر دستان اش را

به مستشرق مغربی و مستغرب مشرقی

بفروشم هزار دِلار! 

زبان ارباب ندبه باد دراز

کشدار و

کُمِیل و

 خونین ام

 از فرط خویش

و زیر بار زور نمی روم به زور

عریان و بی شرم و شائبه

پیش آفتابِ دراز

 به دراز

از عزت و شرافت ملی سرشار یا تهی

مرگ بر قامتِ غلطِ بزرگ

درود بر اژدهای موسوی ها،

 امانی ها،

 علوی ها،

حکمتی ها،

 و بقیه یِ بستگانِ آن مرحوم!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 سیره یِ راز

 

 

« سرانجام، تنهایی

در سنگ ها حلول کرد»

این پایانِ شعر طویلی ست

که هرگز نخواست سروده شود

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 ترور

افسوس!

از این زنیّت نادان فقط

یک آیکون گرافیکی برجای مانده است

که گاوِ شیردهِ سر به زیری را

درون علفزار نشان می دهد

 

کلّ چگالیِ هستی

کفگیرتاشده یِ مغز آدمی ست

خوب که فکر می کنم

کیفیت خدایی را دارم

که از نرخ تورم انصارش می ترسد!

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در دوشنبه دهم تیر 1387  |
 داش داش

 اگه مردی

پاره های پهن این زبانِ دوپهلو را

از

واعظانِ لسان الغیب

تا

والیانِ گفتمانِ صدمن یه غاز

بقاچ و بپاش و «داش-داش، داشَّم کن»

خونه با عمارت ام

به نامِ عورتِ خانوم سند بزن ،

ای گزارش سنت به آکادمی!

ای نمازِ نامرتّب،

 از

 والسّلام و نامه تمام

تا

وعده گاهِ گمشده یِ شام های نخستین.

به این رذالت بی حد و حصرِ ابولبشر بشاش و مارا

به توان داش- داش برسان و در دقایق آخر

خارخار و باش و نباشم و

«داش- داش، داشَّم کن»

داداش کرامت این عزیز صبیه یِ اعظم،

آرواره یِ پر تحرکِ هیچ به پوچ است

رفته عروس خودش را

از پشت کوه های عراق بیاورد با الاغ

و نَقل او نَقل پیرمرد و پسرش با خرش

در معرضِ قضاوت خلق است.

بگذار بگذریم و بگذرد این روز داوری

درست مثل شب پره باش و

خوار و خراشم و داش- داش، داشَّم کن

روان ات شاد، دل ات آباد

از چیستانِ جانِ پس از مرگ

بکش بیرون

این غفلت مدبّرانه

که درمان زندگی ست

دارد درون بیضه یِ اسفندماه گربه یِ وحشی

می جنبد

به خاطر کشک؟ به خاطرِ آش؟

آخ آخ!

این سهمِ ناشیانه را با مشتی ارزن

جلوی من بپاش و

 داش- داش، داشَّم کن

من هیچ،

من گریه یِ شبانه یِ شعرم،

از تألّم و تعلیق این زمان دو پهلو،

مرا ببخش

به کج کلاه لوطی و

 آواز خارخار و

باش و نباشم کن و

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش

داش داش.....

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 

 

معکوس می زنی

ای صاحب فال

 

تلخک محزونی که درون آینه تاب می خورد

بخت است

شرارتی عفیف دارد

و شدتی خفیف

 

فردا در می زند و می آید

با کاسه آبی در دست

تصویری در آب و

آنی در تصویر

برخیز و بگیر و بنوش و دم نزن

دولت مساعد آمد و

می در پیاله بود

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در شنبه یکم تیر 1387  |
 

ای صاحب فال

بخت ات درون پرانتز

خمیازه می کشد

 

اسیر خاطره ای سرمه ای ست

که حاشیه یِ کاغذ را

آغشته است

و می شود با ذره بین از آن

کلاه مطلّای ایلچی،

چنگال نقره یِ سالار لشکر

اخلاق سگ مهد علیا

و نگاتیو فِر خورده یِ اجدادت را

بیرون کشید

با پاک کن پلیکان

بهش حمله کن!

کاین گوشه نیست

در خورِ

خیل خیال تو

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  |
 

 

 

 

خواهی نشوی رسوا

کمی افسرده، ظاهر شو!

ای صاحب فال

 

حریم نازک اضلاع ات را

نخراش ، بی گُدار

 لولای در را از سمت چپ به راست

بگردان

افکارت را

به زبان سبزیجات ترجمه کن

و بسپار به آب کرُ

در خانقه نگنجد

اسرار عشق بازی

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  |
 

 

 

ای صاحب فال

آدمی مالک چیزی ست

که دیگر مدتی ست

آن را نمی خواهد

تراشه های

مدادهای

 لای

 کتابها ی ات را

 جمع کن

و زیر گوش یار دبستانی بگو:

یه توپ دارم قلقلیه!

 

نه وصل بمانَد و

 نه واصل

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 با احترام و مهر ، به دکتر سید حسین شهیدی
 

دیروز از دوست نازنین ام، دکتر شهیدی، که الان ساکن بیروت هستند، ایمیلی دریافت کردم که باعث خوشحالی و شگفتی ام شد. آقای شهیدی لطف کرده بودند و با آن دقت نظری که در او سراغ داریم، تعدادی از فال ها را به زبان انگلیسی برگردانده بودند . این برگردان دقیق، با توضیحاتی در پانوشت و نیز مقدمه ای بر فال حافظ در فرهنگ ایرانی، تبدیل به مجموعه ارزشمندی شده بود که دلم نیامد در اختیار دوستان ام قرار نگیرد. بسا که مطالعه آن برای علاقمندان به این فن شریف نیز سودمند باشد. با احترام و مهر فراوان نسبت به دکتر حسین شهیدی.

 

Ey Saaheb-e Faal

“O ye whose fortune is being told”

Poems By Solmaz Naraghi

 

These poems, part of a series entitled Ey Saaheb-e Faal, “Oh ye whose fortune is being told”, have been written by Ms Solmaz Naraghi, an Iranian artist in Tehran, and published on her weblog: http://www.jirenim.blogfa.com/.

 

A common style of telling a person’s faal or fortune in Iran is to open at random a page of a volume of Hafez’s poetry, read and interpret the ghazal that begins on that page, and then read and interpret the following one as “supporting” evidence.

 

Solmaz Naraghi’s faals consist of simple images, often from daily life, combined with literary ones, laced with dark humour. Each poem follows a short quote, some of which are from Hafez; others are everyday expressions, “words of wisdom” that are common among Persian speakers; and yet others are real or parodied versions of official announcements.

 

 

زفکر تفرقه بازآی

 

ای صاحب فال

 

روی نبض ات کلیک کن

روح ات را ورق بزن

در یک نقطه بایست

نام ات را زایل کن

پرده را بینداز

و سپس

به توان N

 تکثیر شو

تا شوی مجموع

 

جمعه هفدهم خرداد 1387

Give up all divisive thoughts[1]

 

O ye whose fortune is being told

 

Click on your pulse

Leaf through your soul

Stop at one point

Delete your name

Draw the curtain

And then

To the power of N

Multiply yourself

So that you become a sum.

 

Friday 6 June 2008


 


 

اقدام عاجل ، ممنوع!

ای صاحب فال

مسئولیت هیچ کلمه ای با جوهر نیست

و کاغذ به هیچ روی

مراقبت نمی کند از معنی

در سایه سار

فرصت برای «عقیده داشتن به»

بسی بیش است

 

نه هر که  طرف کله کج نهاد و

  تند نشست...

 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387

No urgent action is allowed!

O ye whose fortune is being told

The ink is not responsible for any of the words

And the paper will no in way

Guard the meaning

In the shade of trees

The opportunity for “believing in”

Is much more abundant

 

Not anyone who can wear his cap sideways

And sit sharp …[2]

 

Wednesday, 4 June 2008

 

تا مغز استخوان،

کولی باش!

 

ای صاحب فال

نظام علیت نقص فنی دارد

آن مَرد با داس آمَد

ابر گریست

باد برخاست

بوقلمون تخم گذاشت

و اجاره بها افزایش یافت!

راوی راست می گفت؛

فلک همکاری نمی کند

و تقدیر، دایره یِ بی حالی است،

که احاطه کرده مغز کوچک خود را...

در دایره یِ قسمت،

 اوضاع چنین باشد

 

دوشنبه سیزدهم خرداد1387

 

To your bone marrow

Be a gypsy!

 

O ye whose fortune is being told

The causal system has a technical fault

That man came with a scythe[3]

The cloud wept

The wind rose

The turkey laid eggs

And the rents went up!

The narrator was right:

The universe is not cooperating

And fate is a lazy circle,

Surrounding its own little brain …

In the circle of fate

Such is our state[4]

 

Monday 2 June 2008

جهانِ تابستان ات را

مزرعه یِ پر محصول ات را

اسبچه یِ خزری

لکه یِ سیاهِ باد- وَرزَت را

که از چندی پیش

به سرنوشت ات تازیدهَ ست،

دریاب

ای صاحب فال !

سرنوشت تو سرشت توست

و سرشت تو دختربچه ای

که از یک پنجره یِ کوچک

جهان بزرگ را می نگرد

« از درِ تنگ وارد شوید»[5]

 

که شادی جهانگیری

غم لشکر

 نمی ارزد

 

شنبه یازدهم خرداد 

The world of your summer

Your field full of crops

The little horse from the Caspian

The wind-blown little black spot

Which since a while ago

Has been invading your destiny

Are what you should be concerned with

O ye whose fortune is being told

Your destiny is your nature

And your nature is a little girl

Who through a small window

Eyes the big world

“Enter through the narrow gate”[6]

 

For the joy of conquering the world

Is not worth

The sorrow of amassing troops for it.[7]


Saturday, 1 June 2008

 



[1] Part of a line from Hafez which says in full, “Give up all divisive thoughts so that you become a sum; for when the evil departs, the divine steps in.”

[2] One half of a line from Hafez which says there is more to leadership than the style of wearing one’s cap and sitting on a chair.

[3] The Persian versions of this line and the two that follow it are simple texts designed to teach reading and writing to children.

[4] One half of a line from Hafez, which says, “To one they gave a cup of wine, to another a drink of his own heart’s blood; in the circle of fate, such is our state.”

[5]  انجیل متی

[6] Matthew, 7:13

[7] Part of Hafez’s ghazals which praises wine, condemns pretentious piety and counsels limited ambitions and contentment.

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 

 

                                   فرکانس مسمومی

                                   از پشت سبیل

                                   به گوش می رسد

                                   ای صاحب فال

روحِ سودایی در راه است

روحِ سودایی مادّه یِ نامربوط

و تجزیه ناپذیری دارد

صاعقه یِ مرگباری ست 

که شیفته وار پیش می رود؛

تار و مارش کنید

                                                  ما نیستیم

                                                              معتقدِ

                                                                   مرد خودپسند

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 

  

زفکر تفرقه

 بازآی

ای صاحب فال

 

روی نبض ات کلیک کن

روح ات را ورق بزن

در یک نقطه بایست

نام ات را زایل کن

پرده را بینداز

و سپس

به توان N

 تکثیر شو

تا شوی مجموع

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در جمعه هفدهم خرداد 1387  |
 

 

 

اقدام عاجل ، ممنوع!

ای صاحب فال

مسئولیت هیچ کلمه ای با جوهر نیست

و کاغذ به هیچ روی

مراقبت نمی کند از معنی

در سایه سار

فرصت برای «عقیده داشتن به»

بسی بیش است

 

نه هر که

 طرف کله کج نهاد و

  تند نشست...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 

 

تا مغز استخوان،

کولی باش!

ای صاحب فال

نظام علیت نقص فنی دارد

 

 

آن مَرد با داس آمَد

ابر گریست

باد برخاست

بوقلمون تخم گذاشت

و اجاره بها افزایش یافت!

راوی راست می گفت؛

فلک همکاری نمی کند

و تقدیر، دایره یِ بی حالی است،

که احاطه کرده مغز کوچک خود را...

 

در دایره یِ قسمت،

 اوضاع چنین باشد

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  |
 

جهانِ تابستان ات را

مزرعه یِ پر محصول ات را

اسبچه یِ خزری

لکه یِ سیاهِ باد- وَرزَت را

که از چندی پیش

به سرنوشت ات تازیدهَ ست،

دریاب

ای صاحب فال !

سرنوشت تو سرشت توست

و سرشت تو دختربچه ای

که از یک پنجره یِ کوچک

جهان بزرگ را می نگرد

« از درِ تنگ وارد شوید»[1]

 

که شادی جهانگیری

غم لشکر

 نمی ارزد

 

 



1- انجیل متی

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در شنبه یازدهم خرداد 1387  |
 عموسبزی فروش

عموسبزی فروش

ای سایه یِ غیر مستقیم جهان

ای ژِن افسرده ی بر من غالب

ای دوای پوکی استخوان

 

با عرض پوزش از حوائج روحانی

یک وعده جیفه یِ دنیا می خواهم

با اسفناج اضافه

 

عمو سبزی فروش

ای سعادت تأخیر دار

ای ایزو نُه هزار و زَهر

مُهر زمانه یِ غدّار

 

با عرض پوزش از مرتبه یِ استغنا

ضعف عمومی دارم

فقدان ویتامین اَبجد و هوَّز و حُطّی

 

عمو سبزی فروش

سبزی کم فروش

چشمانُ المیزان تو باری

زمامدار عدالت باد

مثقال مثقال

با قلب دنیوی ام ارزان گیر

ای جنبش جنینیِ خود جوش

عمو سبزی فروش

سبزی کم فروش!

 

با عرض پوزش از فرشتگان روضه یِ خلد

از خانه یِ دو آدمی آنوَرتر

شب ها صدای گریه می آید!

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  |
 

 

ای عظمتِ یامُفتِ کهنسالی!

ای صاحب فال

 

هیچ ربطی ندارد؛

انسان گاه اشتباه می کند

مانند سگی

که از بام خانه، فرود را

سقوط کرد

پدرم روضه یِ رضوان

به دو گندم

بفروخت

 

خوشبختی ، فراموشی ست

خوشبختی لحظه یِ مفرّحی ست

که تمامی موارد فوق را یکجا

تکذیب می کنم

 

 

(ناخلف باشما اگر

نکنم!)

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 

 

  فرصت فوت شد

 ای صاحب فال

مرد چمدان اش را بست

زن رفت

حبابِ ناصیه ترکید

اربابان ناموس،

انسان رسوا شده را

دور شهر گرداندند،

فامیلی شریف ات

روی پیراهن جین وارفت

دیگر برای تباهی

چیزی نمانده است

ما آزموده ایم در این شهر

 بخت خویش

چرا نمی رقصی؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 

 

این روزها

همه غم نان می خورند، شما چطور؟

همه شلوار جین می پوشند، شما چطور؟

همه نامجو گوش می کنند، شما چطور؟

همه از دم شاعر هستند، شما چطور؟

همه هرگز فریب نمی خورند شما چطور؟

همه همه شب نالم چو نِی، شما چطور؟

یارب از ابر هدایت برسان بارانی!

 

 

تو این وسط چی می گی؟

ای صاحب فال!

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

هر آنچه

 ناصح مشفق بگویدت

بپذیر

ای صاحب فال

 

کلمه را بدوز به دمب خروس و ماه و میدان آزادی

و با سوتی به طول پنجاه و چند کیلوهرتز فریاد بزن: نه!

تمامی خاطرات ات را با عطر دلربای یک معشوق فرضی عریان کن

رسم عاشق کشی را عجول، سبک، سرگردان، به جا آور

و اندوه هجران را بدوز

به دمب خروس و ماه و میدان آزادی ، ای صاحب فال

 

دیگر حرفی از ستیز سرانگشت و ریشه نیست

حال که قصه فیصله یافت؛

 

 

دندون دندون ام کن

ای صاحب فال

با دندون دون دون ام کن

ای صاحب فال

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سولمازنراقی در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا